تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
رهگذر دلتنگ

رهگذر دلتنگ
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را، به گناهان نبخشوده قسم، دلتنگم

دنیای عجیبی است

رابطه های غریبی است

ایمان را در سجاده شک می بینی

شک را در هوای ایمان می بویی

و اراده را میان دودلی و یقین تجربه میکنی...

+ امروز غریبه ای بر تردید و دودلی هایم پی برد و با نیشخندی گفت فکر کن!!!،او به شوخی گفت و من تازه به خود آمدم که چقدر این روزها بر سر همه چیز برسر چندراهی هستم،چندراهی های خودساخته و توان انتخاب یک راه را ندارم...چقدر بیماری آشفتگی ذهنی بداست....

+ درگیرامتحانات هستم  نظرات رو میخونم ولی تا آخر هفته به روز نمیشه

+ زمزمه زیرلبم این روزها این آهنگه.....

منو تو آغوشت بگیرخدا.....

+ تاريخ شنبه 1391/02/23ساعت نويسنده هدیه |

           

مادر             مادر              مادر

از درکت عاجزم،هیچ گاه نبودی و نداشتمت....

به یاد ندارم خاطره ی شیرینی از تو در ذهن...

راستی این که می گویند بهشت  زیر پای مادران است شامل شما هم میشود؟؟!!!

گمان نمی کنم...

تعاریف زیادی در وصف مادران شنیده ام ولی هیچ گاه...هیچ گاه نتوانستم برای لحظه ای لمسش کنم.

( نداشتیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم) و حسرت خوردیم....

نه در آغوشت پناهی داشتی در بی پناهی هایم.... نوازشت های سهمم نشد و نام زیبای (مامان) که روزی صدبار که هزار بار از دهان فرزندان شنیده میشود را شنیدم ولی در روز یکبار هم نبودی که صدایت کنم در اوج نیاز به بودنت....

بگذریم....من خدارا داشتم....

بی مهری ها دیدم از تو ولی نامهربانی نیاموختم با این همه بر تواین روز مبارک بی وفا مادرم.....

(دلتنگی های هدیه)

+ تاريخ پنجشنبه 1391/02/21ساعت نويسنده هدیه |

دوستی گفت : صبر کن زیرا

صبر ، کار تو خوب زود کند

آب رفته به جوی باز آرد

کارها به از آنچه بود کند

گفتم : ار آب رفته باز آید

ماهی مرده را چه سود کند ؟

(جمال الدین اصفهانی)

+خدایا کاسه صبری دارم گاهی پر میشودو با دستانت خالی اش میکنی ترسم از روزی.....

+ تاريخ چهارشنبه 1391/02/20ساعت نويسنده هدیه |
نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

غریب بود، کسی را نداشت الا واکس

نشسته بود و سکوت از نگاه او می‌ریخت

و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»

درست اول پائیز، هفت سالش بود

و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمی‌فهمید

و می‌زد آن پسرک کفش سرد او را واکس

(سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش

نماز محضی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)

برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد

صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-

چقدر روی زمین خنده‌دار می‌چرخد!»

(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-

پرید توی خیابان، پسر به دنبالش

صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-

یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز می‌چرخید

و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و کارخانه به کارش ادامه می‌داد و

هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس...

کسی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت

و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتا واکس

صدای باد، خیابان، و جعبه‌ای پاره

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس 
 
(پوریا میررکنی)

+ بغضی تو گلوم سنگینی کرد بعد از خوندنش ای خدای من این بی عدالتی ها تا کی ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ سه شنبه 1391/02/19ساعت نويسنده هدیه |

شتاب مكن

 كه ابر بر خانه ات ببارد

  وعشق

 در تكه ای نان گم شود

 هرگز نتوان

 آدمی را به خانه آورد

آدمی در سقوط كلمات

 سقوط می كند

 و هنگام كه از زمین برخیزد

 كلمات نارس را

به عابران تعارف می كند

 آدمی را توانایی

 عشق نیست

در عشق می شكند و می میرد

(احمدرضا احمدی)

+از سینه تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست گر از خانه گریزد

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد


+ تاريخ یکشنبه 1391/02/17ساعت نويسنده هدیه |

آخرین بار که من از ته دل خندیدم


مثل امروز نبود

مثل یک واقعه اما ز خودم دور نبود

از من و جنس تن و خنده اجباری ما

انعکاس جوک هر روز نبود

آخرین بار که من خندیدم

علتش پول نبود

علتش چهره ی ژولیده ی یک دلقک گیج

یا زمین خوردن یک کور نبود

علتش مستی و مطربی و پوچ نبود

من به من خندیدم

که چونان دلقک گیج

پای می لنگانم

نقش یک خنده به صورت دارم

و دلم غمگین بود

من به من خندیدم

که گریزان ز غم و قصه تنهایی دل

دل به میخانه و مستی بردم

غافل از این که دل و ساقی و می بیمارند

من به من خندیدم

که خدا دارم و نامش به زبان میرانم

حاجتم روزی هر روز ز من می خواهم

آخرین بار به من از ته دل خندیدم

آخرین بار که خواهم خندید

نه به ظاهر ، از دل

همچو خندیدن شبنم به تماشاگه راز

(محمدتقی اقدام)



+ تاريخ شنبه 1391/02/16ساعت نويسنده هدیه |


یک شبی در راه دوری، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد...

لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورد

در دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت

جسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند...

لرزه بر دامان کوه افتاد

سنگ‌ها بر روی هم هموار گشت

کرکسان هم جملگی مردند...

(کارودردریان)

+آنقدر گرم است بازارِ مكافات عمل       چشم اگر بينا بُوَد، هر روز، روزِ محشر است

+ تاريخ جمعه 1391/02/15ساعت نويسنده هدیه |


از هرچه پریشانی به دورم

من زاده ی صلحم...اندوه ندارم...

آزادو رهایم....

راهم چه دراز است...

فریاد ندارم،من حجم صدایم بی حجم ترین است...

این است که لالم....

بی تابی خودرا زیر خاک نهادم...

من خوشبخت ترینم...

این است همه باور بی باوری من....

(آشفتگی های ذهن هدیه)

یا رب غم عالم به کسی تنگ نگیرد

از شهر به صحرا شدم آن هم قفسی شد

+ بارانی زیبا میبارد امشب بر زشتی های شهرمن...



خسته ام میفهمید؟!

خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن

خسته از منحنی بودن وتكرار شدن


خسته از حس غریبانه‌ی این تنهایی

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ

بخدا خسته ام از حادثه‌ی ساعقه بودن در باد

همه‌ی عمر دروغ

گفته ام من به همه

گفته ام:

باختم من همه‌ی عمر دلم را

به سراب !!

باختم من همه‌ی عمر دلم را

به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!

باختم من همه‌ی عمر دلم را

به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!

بخدا خسته شدم

میشود قلب مرا عفو کنید؟

و رهایم بکنید؟

تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟

تا دلم باز شود؟!

خسته ام درک کنید

میروم زندگیم را بکنم

میروم مثل شما

پی احساس غریبم تا باز

شاید ......!!


+ تاريخ چهارشنبه 1391/02/13ساعت نويسنده هدیه |

چه کنم این روزها دل من میشکند


برسر خوردن یک جرعه آب

بر سر دیدن نور آفتاب

یا که پر کردن یک دانه حباب دل من میشکند !


دلم از له شدن عاطفه ها
دلم از سرد شدن خاطره ها میشکند

سرد و افسرده شود این دل من

یا که پژمرده شود سبزه های دل من

چه کنم از سنگ نیست !

چه کنم قطعه ای از آهن نیست !

دلم از هر چه که هست هر چه که نیست
دلم از نیستی هستی ما میشکند



برمش هر سو من


تا که آرام شود

دیده اش خیس شود !

یا بر آن چهره معصوم خم ابرو افتد دلکش ریش شود !



دل من میشکند !


دلم از خوب و بد رابطه ها میشکند

دلم از عقوبت ما و شما میشکند

کاش میشد که مهارش کردن

کاش میشد به عطوفت کمی رامش کردن

این که دل نیست که گاهی دنیاست

گاه ترسو و گهی بی پرواست



این دلم دروازه یا که یک زاغه عشق


کوهی از آلام و برکه آبی عشق

کوکه بیتوته کند لحظه ای زیبا را

یا که آرام کند دل زار ما را

دل من میشکند !



دل من از دوری دلم از بخت بد و منفوری


دلم از رخت گناه و تبه و مغروری

دلم از حق به ناحق بردن

یا که یک حرف به ناحق خوردن

دل من میشکند !

(دل نوشته آرمان)

+ این شعر زیبا از نوشته های آقا آرمان عزیز بود که بعد از خوندن آپ قبلی من سرودند به دل من که خیلی نشست منتظر نظرات شما عزیزان هم هستم،سرزدن به وبلاگ خود این عزیز هم خالی از لطف نیست

شعروخاطره های عاشقانه

+ تاريخ دوشنبه 1391/02/11ساعت نويسنده هدیه |

قاصدك ! هان
چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك ! هان ، ولي … آخر … اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند..

شاعر: اخوان ثالث


دل من می شکند

چه دل است این دل من؟

که زیک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست


هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند


حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی


حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند


هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدر و مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی غافله ای برخیزد

در سرا بانگ فراق

آن زمانی که بدنبال شهید


مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

همچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

بر سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست


چه دل است این دل من

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند


چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه كنم دل من مي شكند


شاعر : مهدی سهیلی

+ تاريخ دوشنبه 1391/02/11ساعت نويسنده هدیه |
اسم من چيست؟خدايا چه کنم،يادم نيست!

امشب آماده شدم تا چه کنم؟يادم نيست!


من که همسايه ي نزديک شقايق بودم،

پا شدم آمدم اينجا چه کنم؟يادم نيست!


من چرا از تو بريدم؟وچرا برگشتم؟

وبنا شد که دلم را چه کنم؟يادم نيست!


من نشاني دل دربه درم را،زيبا

از تو پرسيده ام ،اما چه کنم؟يادم نيست!


اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم؟

اسم او چيست؟خدايا چه کنم؟يادم نيست!



وقتی نقش ها عوض می شوند

رخش،گاري کشي مي کند

رستم ،کنار پياده رو سيگار مي فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پيچيد

گردآفريد،از خانه زده بيرون

مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند

ابوالقاسم براي شبکه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!

( اکبر اکسير)

+ بـایـــد وســط هفــته بیــــایی آقــــــا

دیریست که جمعه های ما تعطیل است

+ تاريخ جمعه 1391/02/08ساعت نويسنده هدیه |
کودکانی دوان دوان با سنگ

و دیوانه ای بیچاره فراری

با پاهای زخمی از شکوه های دیوانگان

چه خسته هستیم ما عاقل ها

چون خود را عاقل تر میدانیم.

من ندیدم دیوانه ای

برود جنگ بکشد هم نوع خود را

یا که با شیرین زبانی هایش

ملتی را خام کند

من ندیدم دیوانه ای

با غرورش آدم ها را تحقیر کند

من ندیدم دیوانه ای

با حسادت،با طمع،با ریاکاری

بفروشد گنجشک را به جای قناری.

من ندیدم دیوانه ای که بگوید

من هم عاقل تر از مردم بازارم

افسوس که ما عاقل ها

نمی دانیم دنیای شیرین دیوانگان را...

می ترسیم از آینه ها 

با سنگ میزنیم دیوانه ای را

تا عاقل بودن خویش را ثابت کنیم....

+ درجایی که عاقل ها به کم کاری عقلی  خو می کنند منزلت دیوانه بیشتر است،او که با عقل نداشته اش بی دریغ محبت میکند چون با دل جلو میرود ما عاقل ها از دل هایمان هم غافلیم....

دیوانه را توان به محبت نمود رام

ما را محبت است که دیوانه میکند

+ تاريخ یکشنبه 1391/02/03ساعت نويسنده هدیه |


آسمان بارانی است

باغ من اما خشک !!!

آفتاب تابان است

صورتم اما تر!!!

چشمه ها جوشانند

ذهن من اما کند!!!

مردمان دل شادند

قلب من اما سنگ!!!

خوان نعمت باز است

دست من اما قطع!!!

پس چه افسوس و فغان؟!

اینهمه رسوائی همه از ماست به ما...

+ آرزو دارم  كه يك  روز  آورم   بي‌غم  به  سـر

اي فلك امـروز محنتهاي  فردا  مي ‌كشم

+ تاريخ جمعه 1391/02/01ساعت نويسنده هدیه |

سلام

.
.
.
.
سلام
.
.
سلام
....
..
.
.
.
- گنجشگ بد ریخت هزار بار سلام میکنی

حرفت را بزن

چه می خواهی؟
.
.
.
- به خدا دانه نمی خواهم

فقط

تیرکمانت را آوردم ...

+ کم بودنم دلیل بر نبودنم نیست،هنوز هم بابودنتان دل شاد و از نبودتان دلتنگ  میشم....

+ تاريخ پنجشنبه 1391/01/31ساعت نويسنده هدیه |

قطار دنیا
با شتاب در حرکت است
دستهای ناپاک
ریل ها را دستکاری می کنند
خط هادرهم،
مسیرگم می شود
شناخت راه ز بیراهه، سخت است
جز در اندکی مسافر
که فریاد شان در گلو می خشکد
قطار دنیا
در بیراهه
با مسافرانی ناشکیب
سرگشته و غریب
پیش می رود
ناگاه ، صدایی به گوش می رسد :
ایست !
ایستگاه آخر
آخر دنیا...

+ خدایا نمی دانم چندمین بیراهه را طی کردم،و نمی دانم چند بیراهه دیگر را باید پشت سر بگذارم تا به راه اصلی برسم،خدای من میدانی که فرصت کم است و صبری که در وجود ماست اندک....
تا به ایستگاه آخر نرسیده ام
کمکم کن مسیراصلی را دریابم...(هدیه)

+ تاريخ یکشنبه 1391/01/27ساعت نويسنده هدیه |