
















دنیای عجیبی است رابطه های غریبی است ایمان را در سجاده شک می بینی شک را در هوای ایمان می بویی و اراده را میان دودلی و یقین تجربه میکنی... + امروز غریبه ای بر تردید و دودلی هایم پی برد و با نیشخندی گفت فکر کن!!!،او به شوخی گفت و من تازه به خود آمدم که چقدر این روزها بر سر همه چیز برسر چندراهی هستم،چندراهی های خودساخته و توان انتخاب یک راه را ندارم...چقدر بیماری آشفتگی ذهنی بداست.... + درگیرامتحانات هستم نظرات رو میخونم ولی تا آخر هفته به روز نمیشه + زمزمه زیرلبم این روزها این آهنگه..... منو تو آغوشت بگیرخدا..... مادر مادر مادر از درکت عاجزم،هیچ گاه نبودی و نداشتمت.... به یاد ندارم خاطره ی شیرینی از تو در ذهن... راستی این که می گویند بهشت زیر پای مادران است شامل شما هم میشود؟؟!!! گمان نمی کنم... تعاریف زیادی در وصف مادران شنیده ام ولی هیچ گاه...هیچ گاه نتوانستم برای لحظه ای لمسش کنم. ( نداشتیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم) و حسرت خوردیم.... نه در آغوشت پناهی داشتی در بی پناهی هایم.... نوازشت های سهمم نشد و نام زیبای (مامان) که روزی صدبار که هزار بار از دهان فرزندان شنیده میشود را شنیدم ولی در روز یکبار هم نبودی که صدایت کنم در اوج نیاز به بودنت.... بگذریم....من خدارا داشتم.... بی مهری ها دیدم از تو ولی نامهربانی نیاموختم با این همه بر تواین روز مبارک بی وفا مادرم..... (دلتنگی های هدیه) دوستی گفت : صبر کن زیرا صبر ، کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آرد کارها به از آنچه بود کند گفتم : ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند ؟ (جمال الدین اصفهانی) +خدایا کاسه صبری دارم گاهی پر میشودو با دستانت خالی اش میکنی ترسم از روزی.....
شتاب مكن كه ابر بر خانه ات ببارد وعشق
در تكه ای نان گم شود هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد آدمی در سقوط كلمات سقوط می كند و هنگام كه از زمین برخیزد كلمات نارس را به عابران تعارف می كند آدمی را توانایی عشق نیست در عشق می شكند و می میرد (احمدرضا احمدی) +از سینه تنگم دل دیوانه گریزد دیوانه عجب نیست گر از خانه گریزد من از دل و دل از من دیوانه گریزان دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد
آخرین بار که من از ته دل خندیدم
(محمدتقی اقدام)
لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورد در دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت... قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت جسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند... لرزه بر دامان کوه افتاد سنگها بر روی هم هموار گشت کرکسان هم جملگی مردند... (کارودردریان) +آنقدر گرم است بازارِ مكافات عمل چشم اگر بينا بُوَد، هر روز، روزِ محشر است از هرچه پریشانی به دورم من زاده ی صلحم...اندوه ندارم... آزادو رهایم.... راهم چه دراز است... فریاد ندارم،من حجم صدایم بی حجم ترین است... این است که لالم.... بی تابی خودرا زیر خاک نهادم... من خوشبخت ترینم... این است همه باور بی باوری من.... (آشفتگی های ذهن هدیه) یا رب غم عالم به کسی تنگ نگیرد از شهر به صحرا شدم آن هم قفسی شد + بارانی زیبا میبارد امشب بر زشتی های شهرمن... خسته ام میفهمید؟! خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن خسته از منحنی بودن وتكرار شدن
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ بخدا خسته ام از حادثهی ساعقه بودن در باد همهی عمر دروغ گفته ام من به همه گفته ام: باختم من همهی عمر دلم را به سراب !! باختم من همهی عمر دلم را به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!! باختم من همهی عمر دلم را به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!! بخدا خسته شدم میشود قلب مرا عفو کنید؟ و رهایم بکنید؟ تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟ تا دلم باز شود؟! خسته ام درک کنید میروم زندگیم را بکنم میروم مثل شما پی احساس غریبم تا باز شاید ......!!
چه کنم این روزها دل من میشکند
یا که پر کردن یک دانه حباب دل من میشکند !
(دل نوشته آرمان) + این شعر زیبا از نوشته های آقا آرمان عزیز بود که بعد از خوندن آپ قبلی من سرودند به دل من که خیلی نشست منتظر نظرات شما عزیزان هم هستم،سرزدن به وبلاگ خود این عزیز هم خالی از لطف نیست
قاصدك ! هان شاعر: اخوان ثالث دل من می شکند چه دل است این دل من؟ که زیک لرزش اشک بر رخ رهگذری یا ز نالیدن مادر به فراق پسری دل من می شکند چه کنم دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
می چکد بر سر مژگان سیاه هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش جانم آید به خروش ور ببینم پر خونین کبوتر را یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش دل من می شکند
که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه وز دل تنگ کند ناله و آه ناله پیرزنی غمزده و دست تهی که ندارد نفسی ضجه مرغ اسیر که کند ناله به کنج قفسی هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی
رو ندارد به کسی دل من می شکند
از ستیز پدر و مادر خشم آلوده می وزد بوی طلاق وز پراکندگی غافله ای برخیزد در سرا بانگ فراق آن زمانی که بدنبال شهید
سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار همچنان ابر بهار یا زمانی که نشیند در اشک بر سر سنگ مزار و به فریاد کند نام پسر را تکرار دل من می شکند گریه در خلوت دل ننگ که نیست
دلم از ناله مرغان چمن می شکند ز خیال غم مردم دل من می شکند دلم از داغ شهیدان وطن می شکند
گریه در خلوت دل ننگ که نیست چه كنم دل من مي شكند شاعر : مهدی سهیلی اسم من چيست؟خدايا چه کنم،يادم نيست!
امشب آماده شدم تا چه کنم؟يادم نيست! من که همسايه ي نزديک شقايق بودم، پا شدم آمدم اينجا چه کنم؟يادم نيست! من چرا از تو بريدم؟وچرا برگشتم؟ وبنا شد که دلم را چه کنم؟يادم نيست! من نشاني دل دربه درم را،زيبا از تو پرسيده ام ،اما چه کنم؟يادم نيست! اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم؟ اسم او چيست؟خدايا چه کنم؟يادم نيست! وقتی نقش ها عوض می شوند
رخش،گاري کشي مي کند رستم ،کنار پياده رو سيگار مي فروشد سهراب ،ته جوب به خود پيچيد گردآفريد،از خانه زده بيرون مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند ابوالقاسم براي شبکه سه ،سريال جنگي مي سازد
( اکبر اکسير)
+ بـایـــد وســط هفــته بیــــایی آقــــــا دیریست که جمعه های ما تعطیل است
کودکانی دوان دوان با سنگ
و دیوانه ای بیچاره فراری
با پاهای زخمی از شکوه های دیوانگان چه خسته هستیم ما عاقل ها
چون خود را عاقل تر میدانیم. من ندیدم دیوانه ای
برود جنگ بکشد هم نوع خود را یا که با شیرین زبانی هایش
ملتی را خام کند من ندیدم دیوانه ای
با غرورش آدم ها را تحقیر کند من ندیدم دیوانه ای
با حسادت،با طمع،با ریاکاری بفروشد گنجشک را به جای قناری. من ندیدم دیوانه ای که بگوید
من هم عاقل تر از مردم بازارم افسوس که ما عاقل ها نمی دانیم دنیای شیرین دیوانگان را... می ترسیم از آینه ها با سنگ میزنیم دیوانه ای را تا عاقل بودن خویش را ثابت کنیم.... + درجایی که عاقل ها به کم کاری عقلی خو می کنند منزلت دیوانه بیشتر است،او که با عقل نداشته اش بی دریغ محبت میکند چون با دل جلو میرود ما عاقل ها از دل هایمان هم غافلیم.... دیوانه را توان به محبت نمود رام ما را محبت است که دیوانه میکند
آسمان بارانی است
باغ من اما خشک !!! آفتاب تابان است صورتم اما تر!!! چشمه ها جوشانند ذهن من اما کند!!! مردمان دل شادند قلب من اما سنگ!!! خوان نعمت باز است دست من اما قطع!!! پس چه افسوس و فغان؟! اینهمه رسوائی همه از ماست به ما... + آرزو دارم كه يك روز آورم بيغم به سـر اي فلك امـروز محنتهاي فردا مي كشم ![]() سلام
. حرفت را بزن
چه می خواهی؟ فقط تیرکمانت را آوردم ... + کم بودنم دلیل بر نبودنم نیست،هنوز هم بابودنتان دل شاد و از نبودتان دلتنگ میشم.... قطار دنیا + خدایا نمی دانم چندمین بیراهه را طی کردم،و نمی دانم چند بیراهه دیگر را باید پشت سر بگذارم تا به راه اصلی برسم،خدای من میدانی که فرصت کم است و صبری که در وجود ماست اندک.... |